تبليغاتX
سرود عشق

سرود عشق

باید تو رو پیدا کنم , شاید هنوز هم دیر نیست ...!

دوست ندیده ی من!

یاد روزهایی که همه جا عطر و بوی تو رو داشت بخیییییر! مگه میشه سردی هوا تا مغز استخوانم رو بسوزونه ولی یاد تو نیافتم!

این روزها داری از دستم فرار میکنی!

میری قایم میشی و من هزاران بار تا ۱۰۰ میشمارم ولی ... پیدایت نمیکنم!!

....

پ.ن: اگه تو حتی خاطره باشی/بازم قشنگه مال من باشی/هر جا که رفتی/هر جا که باشی/خدانگهداااااار. . . . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 بهمن1388ساعت 12:32  توسط نیلوفر  | 

من دوست دارم پرواز کنم در لحظه های خوش طعم عشق

در لحظه های خوش رنگ دوست داشتن!

شاهزاده ی همیشه نجات و نجابت

می خواهم برسم به هوای تو!

در این روزهای قحطی بال

بال پروازم باش .   

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 آبان1388ساعت 13:50  توسط نیلوفر  | 

... دیروز هم گذشت! تولدم را می گویم.

با اینکه دور و برم شلوغ بود اما انگار یک چیز کم داشتم! 

یه چیزی شبیه یه خاطره... شبیه یه یادگاری... شبیه تو!!!

دوست خیالی من! من امسال هم موقع فوت کردن شمع های کیک تولدم دنبال تو میگشتم!

... تو آمدی.با یک بغل تبریک اما... سرمای نگاهت همه جا رو گرفته بود!

همین چند صدم ثانیه هم کافیه برای من!

باور کن... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 17:33  توسط نیلوفر  | 

طعم خیس اندوه و اتفاق افتاده

یه آه، خداحافظ ، یه فاجعه ی ساده

خالی شدم از رویا، حسی منو از من برد

یه سایه شبیه من، پشت پنجره پژمرد

ای معجزه ی خاموش یه حادثه روشن شو

یه لحظه فقط یه آه هم جنس شکفتن شو

از روزن ِ این کنج ِخاکستری ِ پر پر

مشغول تماشای ویرون شدن من شو

برگرد، به برگشتن از فاصله دورم کن

یه خاطره با من باش، یه گریه مرورم کن

از گرگرِ بی رحم ِ این تجربه ی من، سوز

پروازِ رهایی باش به ضیافت دیروز

به کوچه که پیوستی، شهر از تو لبا لب شد

لحظه،آخر لحظه، شب، عاقبت ِ شب شد

آغوش جهان رو به دلشوره شتابان بود

راهی شدن ِ حرف ِ نقطه چین ِ پایان بود

ای معجزه ی خاموش یه حادثه روشن شو

یه لحظه فقط یه آه هم جنس شکفتن شو

از روزن ِ این کنج ِخاکستری ِ پر پر

مشغول تماشای ویرون شدن من شو

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 فروردین1388ساعت 13:30  توسط نیلوفر  | 

قراره ما به رفتن بود

نگو چی شد؟! نمی دونم!

خودم گفتم "تمومش کن"

خودم می گم "نمی تونم"

نمی دونم کجا رفتم!

نمی دونم دلم چی شد!

درست، تو بدترین لحظه،

ببین؛ کی عاشق کی شد!

فقط حرفامو باور کن

تقاص عشق تو کم نیست

بمون؛حوای من با من

مگه عشق تو،آدم نیست؟!

تو خاکستر شدی با من،

دارم می میرم از این درد  

بیا این خونه،این کبریت

تلافی کن، ولی برگرد

من از آغاز این قصه

ازت چیزی نفهمیدم

نمی دونم چرا حالا؟ چرا اینجا تو رو دیدم؟

چقدر دیوونگی دارم

تمام قلبم آشوبه

تو آرومی، نمی دونی

چقدر دیوونگی خوبه!

تمام قصه بازی بود

تموم شد...هیچ رازی نیست

کسی که رو به روشی تو،

از اینجا، مرد بازی نیست...!

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 دی1387ساعت 13:39  توسط نیلوفر  | 

نشسته اند ملخ های شک به برگ یقینم

ببین جه زرد مرا می جوند- سبزترینم!

 

ببین چگونه مرا ابر کرد- خاطره هایی-

که در یکایکشان- می شد آفتاب ببینم

 

شکستنی  شده ام- اعتراف می کنم- اما

ز جنس شیشه ی عمر توام- مزن به زمینم

 

برای پر زدن از تو- خوشا مرام عقابان

کبوترانه چرا باید از تو دانه بچینم؟

 

نمی رسند بهم دست اشتیاق من و تو

که تو همیشه همانی- که من همیشه همینم

                                                                                " محمد علی بهمنی"

پی نوشت:

بگذر از من،

در هیاهوی کینه و ریا،

در شلوغی فریب و نیرنگ

از سر سادگی من بگذر...!

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 14:43  توسط نیلوفر  | 

همین که می دانم خوبی

و زندگی ات هر روز بهتر می شود؛

همین که می دانم کسی دوستت دارد

و با یاد تو خوش است؛

همین که شادمانی ات را می بینم

و می بینم که او برای تو هندوانه می برد

و فال حافظ می گیرد؛

همین که میدانم زندگی گرمی داری،

کافی ست.

اوج دوست داشتن همین است؛

عظمت عشق به همین لحظه های کوتاه است

نه پریدن از برج میلاد!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 11:59  توسط نیلوفر  | 

تقصیر من نیست اگر این همه آرام و رامم...

تقصیر من نیست اگر آبی رنگ مورد علاقه ام است و

سبز را نمی پسندم و سرخ آشفته ام می کند و سفید را باور ندارم!

... اگر دیوار اتاقم پرند از عکسهایی از خاطراتی نادیده!!!

... اگر سیب دوست ندارم و با اکراه می خورمش و

دلم پر است از شوق چیدن سیب برای دستهای تو!!!

... اگر بوی غذا دلم را به هم می زند

و اگر به زور و با تقلب هنوز هم وزنم به چهل کیلوگرم نمی رسد!

... اگر دستهایم می لرزند موقع دیدارت و اگر چشمهایم تب می کنند

... اگر بی تاب می شوم و بی قرار می شوم و

فریاد نمی دانم

داد نمی شناسم!

... اگر چشمهایم اشک را آشنا گشته اند و

دعوا نمی دانم!

... اگر انتظار زخم می زند به روحم و لبهایم مهر خموشی خورده اند!

اگر چشمهایم وقت آمدنت بازیشان می گیرند و

خمار می شوند!!!

اگر در عین بیزاری دلم تاب نمی آورد نه بگویم!!!

اینها هیچ کدامشان تقصیر من نیست....

حالا اگر هنوز دلت راضی نیست

برو یقه ی آن بالا سری ات را بچسب و بگو دردت چه بود!؟
مگر آدمیان از چه برایت کم گذاشتند

که دیوانه ای این چنین در شهرمان رها ساختی !؟!؟!       

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 11:48  توسط نیلوفر  | 

- به به به سلام ...

- ( رنگ صورتم می پرد!) سلام!

- چطوری ؟!

- خوب!! (توی دلم می گویم: خوب... اما... دلتنگ)

-  چه کار می کنی؟

- (باز هم در دلم می گویم: با چی؟ با دلتنگی؟) هیچی!

- ....

- ....

- (پاهایم سست شده اند، نمیدانم از سرماست یا...)ازت خداحافظی می کنم... و می روم!      

                                                    **********

چقدر شیرین است این دیدن های چند صدم ثانیه ای چند قرن یک بار ما!

مخصوصا حالا که میدانم شاید دیگر...!

                                                    **********

+ نوشته شده در  جمعه 15 آذر1387ساعت 9:48  توسط نیلوفر  | 

عزیز ِ تمام عیار ِ من؛

دخترِ بهانه گیرِ غزل ها،

دیگر یادش رفته تو که نباشی باید بهانه بگیرد؛

یادش رفته شب های بی تو، چشم هایش باید باران را مهمان باشد!

                                      *****

دوست داشتنی ترینم؛

آنقدر دچار روزمرگی  "بی تو بودن" شده ام که دیگر مجالی برای دلتنگی ندارم!

آتش ِ افتاده به جانم دیگر دارد خاکستر می شود،

دیگر حتی به زور هم خوابت را نمی بینم!

خودآگاهم که هیچ؛

در ناخودآگاهِ ذهنم هم داری فراموش می شوی کم کم!!!

                                     *****

شیرین ترینم؛

اگر همین طور پیش برود،می ترسم دیگر نامت را هم به خاطر نیاورم!    

                                    *****

پ.ن:

... هنوز هم سردند روزهای بی تو!!!

+ نوشته شده در  شنبه 9 آذر1387ساعت 9:10  توسط نیلوفر  |